days of our lives
ديروز صبح كه بيدار شدم خوب بودم ولي يهويي يه سردردي گرفتم كه نگو از اون سردرد بدها كه حالت هم بهم ميخوره اخرش چند تا قرص خوردم تا اروم شد ولي خوب نشد، خواهر بزرگه نوبت دكتر داشت و ادرين رو گذاشت پيش من و مامان، بعد از ناهار اومديم ادرين رو بخوابونيم باباش هم اومده بود كمك... واي مگه اين وروجك ميخوابيد؟ هممون ساكت بوديم چشامونو بسته بوديم كه يعني ما خوابيم بعد ميرفت بالا سر مامانم با انگشتاش چشاي مامانمو باز ميكرد بيچاره مامانم هي سعي ميكرد نخنده، منو باباش مرده بوديم از خنده! اخر سر هم مامانم ديد نميشه به روش كلاسيك قديمي! گذاشت رو پاهاش و انقدر تكونش داد كه بچه بيچاره گوه گيجه گرفت يه ساعت خوابيد، بعد مامانش اومد تا غروب بودن و رفتن منم شب با دوست قديمي و خوبم رفتيم بيرون دوست دخترش رو واسه اولين بار ديدم يه دختر كانادايي خوشگل و مهربون ، براشون خوشحالم خيلي، ديشب هم فهميدم يكي ديگه از دوستام بچه داره!!با يه دختر كانادايي! ماشالا به دوستام!!
| Design By : Pichak |

